داستان غم انگیز ما - وقتی روشنفکری ، سرگرمی میشود!!

روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسیار دردش آمد ...
یک روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای!
یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!
یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد!
یک یوگیست به او گفت : این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت
وجود ندارند!!!
یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت!
یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!
یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن
به داخل چاله کرده بودند پیدا کند!
یک تقویت کننده فکر او را نصیحت کرد که : خواستن توانستن است!
یک فرد خوشبین به او گفت : ممکن بود یکی از پاهایت رو بشکنی!!!
سپس فرد بی سوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بیرون آورد...!
/ 1 نظر / 23 بازدید

اغراق آمیز بود، آن روحانی اولین نفری بود که دستش را می گرفت ونباید می گفت گناهی کرده بودی ، چون این خود بدبینی است و یک روحانی واقعی حق بدبین بودن ندارد ، بلکه باید زمین خورده را کمک کند. آخر کلام شما این معنی را می دهد همه شان به درد نخور هستند و عقلشان نمی رسد. و این برای انسان تحصیل کرده ای مثل شما زشت است