داستان زندگی من

سری اول داستان زندگی من

 

سالهاست که می نویسم!

برای دل خودم!

بیشتر از آنچه که بتوانم با دیگرانم سفره دل را باز کنم، با این مانیتور و صفحه کلید آن، مونس و همدم شده ام.

مونسی است بی سر و صدا و صبور!

نه اعتراضی و نه منتی و نه ایرادی از اندیشه ای!

فقط گوش می کند و فقط می نویسد و فقط نشان می دهد. همین!

قدیم ها، هم اوضاع به سختی می گذشت.

از همان بچگی ها،

 نگران نبود پدر در شب های تاریک که به اجبار شغلش که نگهبان یک سازمان دولتی بود هر چند شب یکبار در محل کارش شیفت شب می بود.

ضعف بنیه مالی پدر که همیشه دستاویزی برای اعتراض های مادر! برای تشویق و گاه اجبار پدر برای تغییر شغل یا حرکتی اقتصادی بود.

کار در مغازه دایی و پدر بزرگ و نجاری و طلاسازی و کارگری در ساختمان و بعد سربازی... همه با دغدغه و فشار ترس از آینده ای مبهم سپری می شد.

و همچنان ترس از آینده، عدم تأمین مالی، مشکلات اقتصادی، خود کوچک بینی های پی در پی بواسطه تحقیرهای دوران کودکی و عدم رشد عزت نفس در آن زمان...

روزهای خوب به سرعت و روزهای بد به سختی و کندی می گذشتند و بالاخره خدمت سربازی هم با همه مشکلاتش برایم تمام شد!

و دوران جدیدی از زندگی شکل گرفت. جوان دیپلم خدمت رفته بیکار!

دنبال کار بودم.
قبل از همه چیز! حتی درس خواندن که عاشقش بودم!

چه شبهایی که در دوران خدمت در داخل چادر و زیر نور فانوس در بیابانهای سرد و نمناک منطقه سراب آذربایجان تا دیر وقت بیدار می ماندم و می خواندم. تلاش بی وقفه اما کم امید!

هنوز خود را نشناخته بودم. قدرت واقعی ام را نمی دانستم. همان بودم که از قبل نیز چنین رشد داده شده بودم: بچه توسری خور ترسو و نا امید!

آری دنبال کار بودم. نه دنبال عشقم، درس خواندن!

/ 2 نظر / 21 بازدید
نگار

سلام حالتون خوبه؟من اومدم به شما سر زدم شما هم اگه وقت داشتید به من سر بزنید ممنونم

نگار

سلام خوب هستید؟ اومدم بهتون سر زدم وقت کردین شما هم به من سر بزنید ممنونم